من از تو فقط خودتو میخوام (نذار از پیشت برم)
آره اومدش ،رسيد اون مهموني قشنگش ، از راه رسيد .
نميدونم چرا ؟ ولي هرگاه ماه رمضون مياد يه جورايي دلم ميگيره ، بغض گلومو ميگيره ، اشكام ناخودآگاه جاري ميشن ،آخه احساس ميكنم من لياقت اين مهموني بزرگو ندارم . ولي قربونت برم ،عزيزم دلم كه بازم منو دعوتم كردي بيام تو مهمونيت . آخه اينقده بد كردم كه روم نميشه برم تو مهمونيشو از اون سفره ي آسمونيش بهره ببرم.
خدايا ، بهترينم ،باز دست به قلم شدم ولي اينبار يجور ديگه ، نميدونم چجوري ولي با بقيه نوشته هام فرق داره ، انگار يه كسي ديگه داره جام مينويسه.
نميدونم نميدونم نميدونم
مهربونم ، تنها همدمم ، حالا كه منو به اين ضيافت قشنگت دعوتم كردي من كه چيزي نداشتم كه بخوام واست بيارم عزيزم ، تو ميخواي چي به من بدي؟
ميدونم هرچي بدي نعمت و هرچه ندي حكمت ولي حالا كه منو فراخوندي كه بيام پيشت ميدونم هرچي ازت بخوام بهم ميدي .
من از تو فقط يه چيز ميخوام ، فقط يه چيزي يا بهتر بگه يه كسي
يه كسي كه عاشقشم يه كسي كه فقط اون ميتونه آرومم كنه كه فقط اون درد دلمو خوب ميفهمه ، آره عزيزم من تورو ميخوام آره خودتو ميخوام اي نهايت آرزوهاي عارفان اي دوست دلهاي عاشق ،تورو ميخوام كه تو تمام لحظه هام باشي ، ميخوام تموم لحظه هام با وجود تو عطر آگين بشه ميخوام تو هميشه پيشم باشي نذاري ازت دور بشم آقاي مهربونم.
آره من خيلي بدم ، خيلي وقتا از تو و آيه هاي تو جدا شدم و فاصله گرفتم ، خيلي وقتا دلتو شكستم خيلي وقتها خيلي.
ولي اينبارم كه از سر مهربوني بي نهايتت دوباره خودت پيش قدم شدي بناي آشتي رو خودت آماده كردي ديگه نميخوام از دستت بدم مهربونم.
ياريم بده ، كمكم بنما ، كه من بعد تو تنهاترين تنهاي دنيايم .
غير تو هيچكي رو ندارم هيچكي رو . پس كمكم كن تا هميشه زير سايت بمونم.
به خدا دوست دازم
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت
دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه
داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی
حس کنی که هنوز هم دوسش داری
چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی
که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما
وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها
تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم
دوسش دار چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و
هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه
نو مبارک
باور کن دیوونتم اونی که خودت خوب میدونی

معذرت میخوام
چو کسی به عذر خواهی نرود ز بیگناهی
به گنه خوشم که آورد مرا به عذر خواهی
چه غم ای گناهکاران زگناه ما که هرگز
گنهی نمی شود بیش ز رحمت الهی
به گنه خوشیم وعذرش نه به زهد و نخوت آن
که گنه بسی نکوتر ز غرور بی گناهی
دلی از تو چون شود شاد دل تو شاد گردد
نرسی به خیر الا ز طریق خیر خواهی
دل خسته ای به دست آر اگرچه هست وحشی
که سبکتکین رسیده است از آن به پادشاهی
به کس ار پناه گشتی به خدای هر دو عالم
که خدا شود پناهت به وقت بی پناهی
معذرت میخوام
منو ببخش بهترینم
این گلم از من قبول کن

عشق یعنی به خاک افتادن در برابر حضرت عشق
عشق را باید یافت نباید بافت
عشق رابطهاى قلبى میان دو موجود است که چون به نحو اعم برقرار شود، عاشق را در معشوق فانى مىسازد و در قرآن اگر چه لفظ عشق نیامده، ولى از معناى آن با الفاظ دیگر مانند حب و ود سخن رفته است . از لوازم عشق آن است که عاشق را تابع و تسلیم اراده و فرمان معشوق مىگرداند; به طورى که جز وصل به او و کسب خشنودى او هیچ هم و غمى ندارد. مهمترین ستونى که خیمه عشق را برپا مىدارد، نماز و عبادت عاشقانه و عارفانه است; نماز و عبادتى که جز از روى حب و عشق به خداى تعالى گزارده نشود .
کلید واژهها: عشق الهى، حب الهى، نماز عارفانه، عبادت عاشقانه
معناى عشق و عاشق
تا انسان عاشق نشود، عشق را به نحو حضورى درک نمىکند; پس عشق یافتنى است، نه بافتنى و امر صرف و خالص و بسیط تحت اسم و رسم و لقب و وصف درنیاید; از این رو عشق قابل تعریف نیست . سنایى چنین سروده است:
اى بى خبر از سوخته و سوختنى
عشق آمدنى بود; نه آموختنى
مولوى نیز چنین انشاد کرده است:
گر چه تفسیر زبان روشنتر است
لیک عشق بىزبان، روشنتر است
مفهوم آن هم یک امر ذهنى است، پس آن خود عشق نیست . آنچه مهم است این که انسان باید به خود عشق برسد . اساسا انسان آنسان انسان است که به عرفان و کتمان نزدیک و از نسیان و عصیان به دور باشد .
لغتنویسان عشق را اینگونه معنا مىکنند: در گذشتن از حد دوستى، اعم از اینکه در پارسایى باشد یا در فسق و آن ماخوذ از عشقه است و آن گیاهى است که بر درختى بپیچد و آن را خشک کند و خود با طراوت باقى بماند; لذا اگر گیاه عشق روح انسان، درخت تن او را احاطه کند، او را نسبتبه زرق و برق دنیا خشک و بىحرکت و نسبتبه محبوب و معشوق شیفته و بىقرار مىکند .
اگر عشق انسان به شهوات به فعلیت درآید، روح تابع تن مىگردد و اگر روح انسان و عشق معنوى او رشد کند، جسم و تن بناچار تابع روح مىگردد و تن به زحمت و رنج مىافتد . در این زمینه متنبى گوید:
و اذا کانت النفوس کبارا
تعبت فى مرادها الاجسام
وقتى نفس کسى بلندمرتبه شود، تن او در راه نیل به مراد آن به زحمت مىافتد و مولوى هم در این بابت مىگوید:
خشم و شهوت، وصف حیوانى بود
مهر و رقت، وصف انسانى بود
این چنین خاصیتى در آدمى است
مهر، حیوان را کم است، آن از کمى است
عرفا معتقدند: بنیاد هستى، بر عشق به یک مرکز به نام خدا نهاده شده است و آن یک نوع جنب و جوششى است که سراسر وجود را فرا گرفتهاست .
در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
عشق آخرین مرحله محبت است . شعلهاى است که در دل آدمى افروخته مىشود و بر اثر آن آنچه جز خداست، مىسوزد و نابود مىگردد، یعنى عاشق، شهید مىشود و به حیات خالص و جاویدان نیل پیدا مىکند . (روایت مىکنند: من عشق وعف و کتم و مات، مات شهیدا ) هر که عاشق شود و عفت نفس پیش بگیرد و رازدار باشد و بمیرد، شهید مرده است .
چه خوب است این عشق یک عشق حقیقی نسبت به خالق عالم امکان باشدو بس.
می تحولیم
این منو توایم که شاد و سرخوش می خوایم بریم قدم بزنیم.( مو صورتیه منم )

حالا که پسر خوبی شدی بهت یه هدیه ی ناز می دم...

نمی دونم چرا یه بچه رو برای هدیه ات انتخاب کردم...فقط می دونم که هدیه ام عالیه!
برای خودم متاسفم که تو رو باور کرده بودم
سلام...نمی دونم چی بگم....اومدم که برات بنویسم....چون می دونم خوندن نوشته هام بهت آرامش
میده....اما نیومدم که از رفتارت تعریف کنم...
اومدم بگم ازت خوشم می اومد....اومدم بگم تو برام فرق داشتی....اما حالا همه چیز خراب شد...تو
خرابش کردی...من فکر کردم تو هم مثل ن قوی هستی...همه دردات رو تو خودت نگه می داری....از یه
مشکل این جوری خرد نمی شی...ولی شدی....با همه ی تصورات من فرق داشتی...با همه ی فکرای
من متفاوت بودی....
نمی دونم چی باید بهت بگم...فکر می کردم می شناسمت....ولی حالا فهمیدم همش یه حباب
بود...من اصلا تو رو نمی شناسم....
یادم هست یادت نیست
روز پاييزي ميلاد تو يادم هست
روزخاكستري سرد سفر يادت نيست
ناله ناخوشه از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز بيادم مانده است
نيزه بر باد نشسته استو سپر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود
پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست؟
من به خط و خبري از تو قناعت كردم
قاصدك كاش نگويي كه خبر يادت نيست
عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد
كوزه اي دادمت اي تشنه، گر يادت نيست؟
توكه خودسوزي هرشب پره راميفهمي
باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست
تو دل ريختگان چشم نداري بيدل
آنچنان غرق غروبي كه سحر یادت نیست يادم هست يادت نيست
حتما تا آخرش بخونید و کمکم کنید.
دیگه خستم از این زندگی.از آدماش از نامرداش از همه چیزش.
باز دلم تنگ اومده باز، باز شيشه عمرم زير سنگ اومده باز،
باز دلم هواشو كرده باز، دلم ناله شروع كرد باز دلم . . .
ياد تو ميوفتم و چشامو ميبندم و
تو رو سير ميبينمو لحظه خوب عاشقي
به تو بيقرارمو سر رو پات ميذارمو
تو هوامو داريو اينه تموم زندگي
تويي دارو ندارم پارو ليلا ميذارم
كار با شيرين ندارم تو رو نشون ميكنم
ليلاي من تويي اي كه كنون از من دوري
اي كه منو ديوونه كردي و رفتي.
آره اين قلب منه داره پر پر ميزنه
وقت پر كشيدنه براي ديدار تو.
ديوونم كردي به قرآن
ديگه از همه چيز سير شدم ديگه فقط ميخوام با تو باشم
آره تو اي بيوفا آره تو ، تو كه دم از وفا ميزدي
ديگه دلم خونه از دست همه اين اهل زمونه
در اين دنيايي كه عصا از دست كور ميدزدند
در اين دنيايي كه همه به فكر خودشونن
آره من تو اين دنيا محبت جستجو ميكنم
بيا اي كسو كارم بيا كه بيقرارم بيا ،
بياو دست قشنگو مهربانت رو عصايي كن كه بر خيزم
بيا كه دارم ميميرم
به خدا ديروز به ياد خاطراتمون افتادم
يادته اون روزا كه چشمامو ميذاشتم تا خار تو پاهات نره يادته؟
يادته چقدر بهت گفتم دوست دارم يادته؟
يادته گفتم كه هيچكي مثل من تو رو دوست نداره؟
يادمه وقتي پيشم نبودي اينقدر بيتابو ميكردم
كه هر جا رو نگاه ميكردم تو رو ميديدم .
عزيزترينم بيا بيا بيا كه بي تو ديوونم
آي خدا آِي خدا ديگه خستم خستم از دست اين زندگي ،
ديگه زندگي بي او برام معنا نداره.
اي خدا تكليف دل عاشق من چيست ؟
شما بهم بگين چي كار كنم ؟
سوختن و ساختن؟
يا با تمام وجود برا به دست آوردنش بجنگم؟
كمكم كنيد هر كي ميتونه منو كمكم كنه بهم بگه.
بهارم رفت يارم رفت عشقم رفت
ای صبا خبر یارم بگو بگو بگو
اي پيك راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
بر هم چو ميزد آن سر زلفين مشكبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن كس كه كه منع ما ز خرابات ميكند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمتو عرض دعا بگو
هرچند ما بديم تو مارا بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آهن محتشم بخوان
با اين گدا حكايت آن پادشا بگو
جانها ز دام زلف چه بر خاك ميفشاند
بر اين غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه ميدهند
مي نوش ترك رزق ز بهر خدا بگو

یعنی کسی پیدا میشه؟
آن كيست كه از روي كرم با ما وفاداري كند برجاي بد كاري چو من يك دم نكوكاري كند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي وان كه با يك پيمانه مي با من وفاداري كند
دلبر كه جان فرسود از او كام دل نگشود ز او نوميد نتوان بود از او باشد كه دلداري كند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري كند
پشمينه پوش تند خو از عشق نشنيده است بو از مستي اش رمزي بگو تا ترك هشياري كند
چون من گداي بي نشان مشكل بود ياري چنان سلطان كجا عيش نهان با رند بازاري كند
حافظ
خستم به خدا
آی خدا چرا هیچ کس حرف دلمو نمیفهمه چرا هیچکی نمیفهمه من چی میگم چرا؟ چرا؟ چرا یکی نیس به حرف دلم گوش بده چرا ؟
دیگه دلم نمیخواد زنده باشم نمیدونم اونقد دلم گرفته که فقط میخوام بنویسم شاید آروم بشم آه خدایا برس بدادم
نمیدونم فکر میکنم دیگه خدا هم باهام قهر کرده دیگه خدا هم دوسم نداره خدا تو دیگه چرا؟
خدایا تو منو تنها نذار همه رفتند تو دیگه منو تنها نذار خدام عشقم عزیزم عزیزدلم تو هم دیگه منو دوسم نداری؟ تو هم میگی نه؟
خدای من آقای من تو هم میخوای از پیشم بری تو هم میخوای منو تنها بذاری باشه خدام تو هم منو تنها بذار تو هم منو دوسم نداشته باش
میدونی چیه خدا اصلا تو منو ساختی فقط واسه ان که رنج بکشم مگه نه؟
آره من بدم من بنده ی بد توام آره من خیلی بدم حق داری منو نگام نکنی حق داری عزیز دلم حق داری این بلاها رو سرم در بیاری .
خدا یه سوال ازت دارم جوابم رو بده چرا از پیشم رفت چرا؟ مگه نمیگفت تا ابد باهاتم مگه نمیگفت دوست دارم چرا؟ خدا جوابمو بده خدا کیا اونو از من گرفتند؟ خدا کدوم حسود منو چشمم زده
به خدا دیگه نمیخوام بعدش زنده بمونم خدا منو بردار از رو زمینت خدایا تو رو حق تنهاییت منو تنها نذار تو پیشم بمون خداااااااا خدا به خداییه خودت قسم بهمم بر گردونش خدااام
الهی هیچکی تو این دنیا تنها نباشه یا اگه باشه مثل تنهایی ما نباشه
بارالهی در تنهاترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت بحق تنهایتت خدایا تو در تنهاترین تنهاییش مگذار.
ساعات صفر عاشقی
واسه تو...تا غصه نخوری
تو دیوانه ای که در اوج جوونی خود رو این طور عذاب میدی....بخندی چیزی نمی شه..روزایی یادم هست
که می خندیدی...اما حالا.....سیاه.!!! من عاشق مشکی ام..چون به همه میاد...همه کار می کنه...و
اصلا نماد غم نیست....در ضمن عاشقای واقعی برخلاف حرف همه غمگین نیستند...باید معشوق
حقیقی داشته باشی....امام رضا یه عشقه....درست...اما عشق واقعی فقط خداست....اونو بخواه...
از واسطه کمک نگیر...وقتی اون تو رو می خواد چطور تو اونو ول می کنی و میری سراغ بنده ی خدا؟
ای مرگ پس کی؟ به خدا دیگه تموم شد.
هميشه همينطور است.... يکي مي ماند تا روزها و گريه را حساب کند
يکي مي رود تا در قلبت بماند تا ابد.... اشک هايت را پشت پايش
بريزي رسم روياها همين است..... که تنها بماني با اندوه خويش روزها
و گريه ها را به آسمان خالي ات سنجاق کني بايد باور کني که بر
نميگردد.... که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي تا بتواني
هر صبح با يک شاخه گل ارزان منتظرش بماني
یارم رفت بهارم رفت عشقم رفت

این منم منی که همیشه منتظرتم عزیز دلم همیشه منتظرت میمونم
میدونم یه روز بر میگردی
دلم خیلی برات تنگ شده
ای مرگ کی به سراغم می آیی؟ دیگه خسته شدم.
تا سحر اي شمع بر بالين من
امشب از بهر خدا بيدار باش
سايه غم ناگهان بردل نشست
رحم كن امشب مرا غمخوار باش
كام اميدم و خون اغشته شد
تيرهاي غم چنان بر دل نشست
كاندرين درياي مست زندگي
كشتي اميد من بر گل نشست
آه اي ياران به فريادم رسيد
ورنه مرگ امشب به فريادم رسد
گريه و فرياد بس كن شمع من
بردل ريشم نمك ديگر مپاش
قصه ي بيتابي دل پيش من
بيش از اين ديگر مگو خاموش باش
جزتوام اي مونس شبهاي تار
در جهان ديگر مرا ياري نماند
زان همه ياران به جز ديدار مرگ
باكسي اميد ديداري نماند
استاد شهيد مرتضي مطهري
كه ميگويد؟

باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست
داستان ازميوه هاي سربه گردون ساي اينك خفته درتابوت پست خاك
ميگويد
يادم هست يادت نيست
روز پاييزي ميلاد تو يادم هست روزخاكستري سرد سفر يادت نيست
ناله ناخوشه از شاخه جدا ماندن من در شب آخر پرواز خطر يادت نيست
تلخي فاصله ها نيز بيادم مانده است نيزه بر باد نشسته استو سپر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود پس چرا گشت شبانه در به در يادت نيست؟
من به خط و خبري از تو قناعت كردم قاصدك كاش نگويي كه خبر يادت نيست
عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد كوزه اي دادمت اي تشنه، گر يادت نيست؟
توكه خودسوزي هرشب پره راميفهمي باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست
تو دل ريختگان چشم نداري بيدل آنچنان غرق غروبي كه سخر يادت نيست
يادم هست يادت نيست
واب بر این روزگار بی مروت

ای روز گار کاری نکن که تارو مارت بکنم که فقط با دو خط پیش همه بی
اعتبارت بکنم روزگار داری چوب لای چرخم میذاری .
روزگار دیگه دلم خونه دیگه هیچی رو نمیخوام دیگه دست از سرم بکش
روزگار نمیبینی حال زارم را نمیشناسی صدای کهنه سازم را نمی بینی
که با غصه دمسازم نمی بینی چگونه با تو میسوزم و میسازم.
روزگار داری چوب لای چرخم میذاری
کاری نکن که تارو مارت بکنم که فقط با دو خط بی اعتبارت بکنم
ای دل ای دل
خسته و افسرده دل مي زده ام تاگلو..............((لاتي بخونينش))
اين دل عاشق زمن بر ده دگر ابرو.............. ناله ندارد اثر در دل بي مهر او................. .تا كه بگو يم شبي قصه دل مو به مو................ با همه ظلمي كه او با دل من ميكنه................. نبوده جز ديدنش در دل من ارزو................... باز بي قراري اي دل............... چشم انتظاري اي دل كجاي كاري..............اي دل 
تقدیم به عزیزترینم
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
دمبدم حلقه این دام شود تنگتر و من
دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم
سر پرشور مرا نه شبی ای دوست بدامان
تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم
ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا
عجبی نیست که اینگونه غم افزاست فغانم
نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی
پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم
آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم
گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی
نیمشب مست چو بر تخت خیالت بنشانم
که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست
آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم
بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
تا قیامت به غم و حسرت دیدار بمانم
مرغکان چمنی راست بهاریّ و خزانی
منکه در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم
گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند
شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم
ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
چه کنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم
آید آنروز عمادا که به بینم تو گوئی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم
تنها
تنهايى را دوست دارم زيرا عشق دروغین در آن نيست
تنهايى را دوست دارم زيرا تجربه كردم
تنهايى را دوست دارم زيرا هميشه تنها بوده ام
تنهايى را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

نیایش
خدا کوچیک بودم تو بزرگم کردی
نادون بودم تو منو دانا کردی
گمراه بودم تو منو هدایت کردی
سر به زیر بودم تو سر بلندم کردی
ترسو بودم تو منو امانم دادی
گرسنه بودم تو سیرم کردی
تشنه بودم تو سیرابم کردی
خدا برهنه بودم تو منو پوشوندی
خدا من بی چیز بودم تو منو دارا کردی
مریض بودم تو منو شفا دادی
خدا من گدای دره خونت بودم تو منو اطایم کردی
من اون گناهکاری ام که آبروم را حفظ کردی
منو خجالتم ندادی
خدایا من اون کسی هستم که خیلی گناه کردم اما کوچیکش کردی
ولی اگه یه کار خوبی انجام دادم هرچند کوچیک بود
زیره ذره بینش گذاشتی
مردم خوبی های منو دیدن
خدایا من اون شکست خرده ای بودم که تو منو یاری کردی
من اون بنده ترد شده ای هستم که
بارها منو از دره خونت ردم کردی ولی بازم توبه کردم منو پناهم دادی
من اون بنده ای هستم که از تو خجالت نکشیدم
تو خلوت گناه و معصیت تو را انجام دادم
اینقده بی شرم شدم که دیگه تو مردمم گناه میکردم
خدایا من دیگه صاحب پرونده بزرگی از گناه شدم
من کسی هستم که به آقای خودم گستاخی کردم
من اون کسی ام که معصیت خدای آسمانها را کردم
من اون کسی ام که برای گناه کردن پول خرج کردم
من اون کسی ام که هروقت خبر یه گناهی را میشنیدم خوشحال میشدم
من اون بنده ای هستم که هرچی مهلتم دادی بازم ملاحضه نکردم
من اون کسی ام که هرچی آبروم را حفظ کردی بازم خجالت نکشیدم
خدا خدا خدا اینقده بد شدم که دیگه خودمو از چشمت انداختم
ولی بازم منو مهلتم دادی بازم آبروم را حفظ کردی
که من خیال کردم تو دیگه از من غافل شدی تو دیگه هواست جمع من نیست
از بس گناه کردم دیگه به جایی که من از تو خجالت بکشم
تو از من خجالت کشیدم
خدا نمیخواستم گناه کنم
خدا فکر نکنی تو را به عنوان خدای
خودم قبول نداشته باشم
خدایا نکنه بگی من از عذاب تو
وحشتی ندارم
خدایا نه اینکه من به قیامت و بهشت و جهنم
اعتقاد نداشته باشم
خدا نفسم منو بیچاره کرده
وای به حال من اگه روزه قیامت نامه ی عملم را به دستم بدن
خدا بگه خودت نامه عملت را بخون بگو من چیکار کنم
خدا خدا خدا خدا
خدا تو این دنیا به بی کسی من رحم کن
دمه جون دادن به قربتم رحم کن
خدا تو خونه قبر به تنهایی من رحم کن
خدا اون موقعی که سنگ آخر را میزارن و میرن
همون دوستایی که منو به گناه تشویق میکردن
اولین کسایی هستن که منو ترکم میکنن
خدا رحمم کن خدا قیامت پیشه مردم آبروم را نبر
خدا رحمم کن اون موقعی که تو بستر مرگ افتادم دارم دست و پا میزنم
خدا رحمم کن اون موقعی که منو تو غسالخونه میبرن
بدنم برهنه رویه سنگ مرده شور خونه افتاده
ای جوان شهوتت کجا رفت قدرتت کجا رفت
دوستای دنیایی کجان تو را از دست غسال نجات بدن
خدا رحمم کن اون موقعی که گوشه ی تابوت را میگیرن
منو به سوی قبرستانم میبرن
خدا خدا خدا خدا خدا
توبه توبه توبه
نوشته شه توسط سام که وبلاگش از اون وبلاگاست
من مانده ام تنهای تنها میون سیل غمها
شاید اینطور بایدمی شد شاید حکمتی داشته که من نمی دونم
دلم برات تنگ شده خوشگلم. کاش زمان بر می گشت تا من بیشتر
حواسم و جمع می کردم یا کاش زمان اینقدر بره جلو تا من یادم بره
یعنی میشه یادم بره .برام دعا کنید تا یادم بره![]()
ای کاش دلها آنقدرخالص بودندکه دعاهاقبل ازپايين آمدن دست ها مستجاب ميشدند
ای کاش فرياد آنقدر بي صدا بود که حرمت سکوت را نمي شکست
ای کاش واژه حقيقت آنقدر با لب ها صميمي بود که براي بيان کردنش نيازي به
شهامت نبود
دوست دارم اما نه به اندازه بارون چون یه روزی بند میاد
دوست دارم اما نه به اندازه برف چون یه روزی آب میشه
دوست دارم اما نه به اندازه گل چون یه روزی پژمرده میشه
دوست دارم به اندازه یه دنیا چون هیچ وقت تمام نمیشد
خداوندا ! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
در این دنیا که نامردان عصا از کور می دزدند...من آنجا از سر ناباوری محبت جستجو کردم!!!
اگر دنیا نمی داند
«که من غمگین ترین غمگین دنیایم»
بیا ای دوست با من باش
«که من تنها ترین تنهای دنیایم

من بی تو؟ محاله زنده بمونم
این است حکایت من بی تو:
تک وتنها میون سیل غمها سیه پوشه سیه پوش توی جاده بی کسی سر به
بیابان مینهم پس بیا که بی تو نتوانم یک لحظه زنده بمانم.
![]()
حکایتی عجیب . . .
را می زد صدایش در آب جوش می سوخت ... کیسه کوچک چای با یک تیکه
نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را آهسته گفت ؛ ... لیوان سرخ شد!
تا به کی صبر . . .
قفس داران سکوتم را شکستند/دل دائم صبورم را شکستند
به جرم پا به پای عشق رفتن/پرو بال عبورم را شکستند
مرا از خلوتم بيرون کشيدند/چه بي پروا حضورم را شکستند
تمنا در نگاهم موج مي زد/ولي رويای دورم را شکستند.







